امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

مسافری از بهشت

پسرک خوش قدم

ناز پسر مامان از همون زمان که متوجه شدیم شما هستی وجودت برای زندگیمون خیر و برکت داشت. برکتهای مادی و معنوی که برای من و بابایی اهمیت داشت. مهمترینش  مشکل سربازی بابایی بود که به لطف خدا حل شد. یکی از مهمترین دغدغه های بابایی  همین مسئله بود و برای حل شدنش کلی نذر و نیاز کرده بود. من و بابایی تصمیم گرفتیم  به شکرانه این لطف خدا به زیارت خانه خدا بریم. به پدرجون برای دی و بهمن سهمیه عمره دادن،ان شااله قراره من و شما و بابایی به همراه پدرجون 19بهمن بریم زیارت خانه خدا.قربونت برم من پسرک خوش قدم           ...
20 آذر 1392

تقویت هوش نوزاد

پسرک باهوش من با شروع سه ماهگیت من هم کار با کتاب "شیوه های تقویت هوش نوزاد"رو باهات شروع کردم.وقتی تصاویر کتاب رو بهت نشون می دم خیلی استقبال می کنی.کلی دست و پا می زنی و گاهی هم صداهایی از خودت درمیاری. عزیز دل مامان خدا رو شکر می کنم که پسرک باهوشی مثل شما رو به من و بابایی هدیه داده.   ...
15 آذر 1392

...

امیر علی مامان در یک روز نسبتا سرد پاییزی بعد از یک حمام گرم لالا کرده. قربونت برم من که انقدر ناز لالا کردی نفس من... ...
12 آذر 1392

شصت و هشت روزگی

خدا رو شکر سرما خوردگی گل مامان خیلی بهتر شده و فقط گاهی گرفتگی بینی داره که با قطره سدیم کلراید و بخور سرد رفع میشه. قربونت برم من که هروقت می خوام ازت عکس بگیرم به دوربین نگاه می کنی. ...
6 آذر 1392

واکسن دو ماهگی

عشق مامان امروز سه شنبه 28/8  دوماهگی شما تموم میشه و وارد ماه سوم میشی. عزیزم امروز من و شما و بابایی و مادر جون رفتیم مرکز بهداشتی و درمانی ارشاد(شریعتی) برای زدن واکسن.از چند روز قبل غصم شده بود که باید واکسن بزنی و بعد از اون تا چند روز اذیت میشی.طاقت نداشتم ببینم بی تابی کنی و درد بکشی. قبل از زدن واکسن چند قطره استامینوفن بهت دادم تا بعد از زدن واکسن بتونی بخوابی و کمتر اذیت بشی. چهارتایی رفتیم تو اتاق، خانمی که قرار بود بهت واکسن بزنه قدری بداخلاق بود.قطره فلج اطفال رو هم نداشتن و گفتن تماس بگیریم و هروقت آوردن دوباره بیاریمت که اون رو هم بهت بدن.طاقت نداشتم ببینم بدنت کوچولوتو سوزن بزنن.گریم گرفته بود، هنوز واکسنت رو...
6 آذر 1392

ایام محرم

عزیزدلم  سه شنبه 14/8 روز اول محرم بود. دهه اول طبق روال هر سال شب ها می رفتیم هیئت خودمان، شما تو هیئت کاملا آروم بودی و با وجود سر و صداهای زیاد خیلی راحت و آروم می خوابیدی . جالب بود وقتی شام رو می آوردن شما شروع به گریه می کردی و شیر می خواستی. هر شب مامانی مجبور بود شامش رو بیاره خانه و غذای سرد بخوره!! دهه دوم هم رفتیم هیئت پسر عمه بابایی، البته  متاسفانه هر شب نتونستیم بریم. من و بابایی سال قبل نذر کرده بودیم که اگه تا امسال خدا بهمون نی نی داد شب حضرت علی اصغر برای بچه های کوچولو که میان هیئت یه هدیه تهیه کنیم. بابایی هدیه هایی خریده بود و شب حضرت علی اصغر تو هیئت بین بچه ها توزیع کردن. نفس مامان که آروم تو...
6 آذر 1392